که مردی پیش چشم خلق - بی فریاد - می میرد...
ازبس دراطرافم ،دیدم ، می نویسم ، هرچنددورازادب
است .... اما تکرارمکررات من، مساله ای مهم است
وکمتربه آن توجه شده است.
مربوط ونامربوط...
" خدایاکی شونداین خلق خسته
ازاین عقدونکاح چشم بسته
بدین صورت که باتعریف بقال
خریداری کنند، خربزه کال "
زندگی دراین دنیاوحشتناک است . هیچ چیزوحشتناکتراز
آن نیست که بچه ای درست کنیم وفکرکنیم که
اوازماخوشبختترخواهدشد.
پس ...
بیایم درست فکرکنیم وقبل ازهرتصمیمی ،
تصمیممان رادرترازوی عقل ودل سبک سنگین
کنیم.
آنچه که جوامع کنونی بشری رابه انحطاط نزدیک
می کندوآدمهای پرگناه(بهتراست بگویم پرخطا
تاایجادحساسیت نکنم) رادرخودپرورش می دهد....
همین است که اکثرآدمیان زاده شهوت شبی
چرکین هستند... به این نحوکه ...
دونفرکه باهم ازدواج می کنند،مهمترین هدفشان ارضای
نیازهای جنسی است وآنهاسعی می کنند،
دراسرع وقت ،این نیازرابرطرف کنند
وشبی چرکین می سازند...
پس ...
جورخطای مادروپدررا، آن زاییده شب چرکین بایدبکشدو او هم در
آینده،شبی دیگر بیافریند...
اشتباه نکنید... من مخالف ازدواج ، .... نیستم...
بدبین هم نیستم...
بلکه معتقدم قبل ازهرشب چرکین ،همسران می بایست
شناخت خوبی ازخودو اهداف زندگی خودداشته باشند
وقبل ازانعقاد نطفه فرزندخود، کاملا
ازشهوات لحظه ای ومنتج شده ازسالهادوری
ازارضا،خالی شوندوبعدتصمیم به تولیدمثل
( این مهمترین هدف خلقت وعامل بقای نسل)
بگیرند.
یعنی من معتقدم شخصیت یک فردازمدتهاقبل
ازانعقادنطفه شکل می گیردوشایدمنشا بسیاری
از معضلات اجتماعی جوامع همین
سرسری می نگرند و آنرابرابرباارضای شهوات خود
می نگرندووو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آیا تولیدمثل = ارضای نیازجنسی است ؟
آیا نمی توان بین این دو، شبیه به هم ، دیواری متصورشد؟
آیا نمی توان هرکدام رادرجایگاه خود، مهم دا نست؟
به نظرمن بین این دو واژه تفاوت اززمین تاآسمان است
و هرکه بتواند
برای این دومقوله مرز عاقلانه ای
بوجودآورد، آنگاه می تواندبگویدکه تولیدمثل او درخدمت جامعه
خواهدبود نه سربارجامعه.
اگرمی شنویم که " محمد " به اطرافیان خود توصیه
به ازدواج میکند ،
شایدبه این خاطربوده که قصداوازتوصیه به ازدواجهااین
بوده که افرادبا بصیرت ودانش، به پرورش وتولیدافرادی
همچون " حسن " و " حسین " اهتمام بورزند ...
نه اینکه معاویه تولیدکنند..
امیدوارم منظورم راخوب شرح داده باشم .
چیستم من زاده یک شام لذت بار
ناشناسی پیش می را نددراین راهم
روزگاری پیکری برپیکری پیچید
من به دنیاآمدم ، بی آنکه خودخواهم
من به دنیاآمدم تادرجهان تو
حاصل پیوندسوزان دوتن باشم
من زاده شهوت شبی چرکینم
درمذهب عشق کافری بی دینم
امیدوارم فرزندانمان درباره ماچنین شعرهایی نسرایند.
نشكفته جزتولاله گل درميان برف
درفصل برف بزم جهان گرمي ازتويافت
آتش شنيده اي كه بودارمغان برف " ....
تولدربيعي
بهاري
وعيسوي شمارادرزمهريرزمستان تبريك عرض مي نمايم.
" توراوبامدادراتاطنين واپسين ترانه هاي نانوشته به يادخواهم داشت. "
مردي كه سالهاست درانتظارمردديگراست
گاهي دلش براي خودش تنگ مي شود.......
ومن دلم براي خودم تنگ شد پس نوشتم تاشبيه خودم
(البته به نظرمن) بخواندوفهميدني هارابفهمد وگفتني هارابدون
درنظرگرفتن ديوارهابگويد.
con tanti auguri
?come va la vita
برای اوکه آرزومی کردم خواننده شعرم باشد
«راستی شعرم رامی خواند؟»
جوانی درداست؟
جوانی چیست؟
ای نهان درپیکرم چون جان شده
همچوبوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگندمن
ای نهان درگریه ولبخندمن
ای به رگهایم چنان خون گم شده
درمیان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان درچشم تو
ای فدای قهرونازوخشم تو
ای بهشت دلکش موعودمن
خون گرم زندگی درپودمن
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جزتوکی دارم به جزتوگفتگو
ای بدوشم گوشواره آرزو
گرکه یاران غافلندازیادمن
ازدل دیوانه ناشادمن
عشق تو چون دردلم باشدچه غم
چون که تاروز قیامت باتوام
خلق می گویندگراویارتوست
مایه غم ازچه دراشعارتوست
گردل اوبادل تنگت یکی است
ناله های حسرتت پس زچیست
آه من دیوانه ام دیوانه ام
جزتوازخلق جهان بیگانه ام
وای اگرروزی فراموشم کنی
باغم هجران هم آغوشم کنی
وای اگرنامم بمیردبرلبت
یافروبنشینداین سوزوتبت
آه می ترسم شبی توفان شود
ساحل امیدمن ویران شود
گرزدریاقطره ای هم کم شود
مرغ توفان سینه اش پرغم شود
ای دلت دریای پاک وروشنم
مرغ بوتیماراین دریامنم .... »
انسانهارامی توان ازنوشته های پاره شده
آنهاشناخت وازحرفهای ناگفته آنها...
تنهاترازهمیشه ام به تونمی شه راست نگفت
نمی شه این حقیقت راحت وبی هراس نگفت
تنهاترازهمیشه ام ازنفس افتاده ترین
بچه بچه ام هنوز ،ساده ترین ساده ترین
شخصیت رانمی توان توی جیب پنهان کرد...
کمکم کن
نیازساده من تنهاشنیدن صدای توبود
تودریغ کردی
نوشتم که توبی بی باران
وقشنگ روزگارمن هستی
همه عیب خلق دیدن نه مروت است ومردی
نگهی به خویشتن کن که همه گناه داری
" بیابرویم ومهربانی خودرا
به خاک عرضه کنیم که دشت تشنه
عشق است و
شهربیگانه "
آیاشما که صورتتان را
درسایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جزتفاله های یک زنده نیستند......
" باقضای آسمان تدبیرمابی حاصل است."
اعتقادراسخ مااین است که همه گفتنی هارا؛گذشتگان گفته وحرفی برای گفتن باقی نمانده است.
پس ادعای ما دراین زمینه بایدباشدکه،کدامیک ماعملگراترهستیم،وبیشترازدیگرشنوندگان
وخوانندگان،حرفهای گذشتگان راعمل کنیم.
به این معنی که هرگاه کسی
بهتروپرمغزترازسعدی،حافظ، نظامی،فردوسی،سهراب،جمالزاده،هدایت،مطهری،شریعتی،
نویسندگان وشاعران غیرایرانی و...
بتواندبگویدوبنویسد بایدبگویدوبقیه...!!!
لذا...
چراکه ندانستن وپرگفتن ،مانندپول نداشتن وزیادخرج کردن است.
بهتراست یادبگیریم که کمتربگوییم وبیشترعمل کنیم.
تامتهم نشویم که مامردمی
پرگو
کم خوان
وکمترنویس هستیم.
ماسعی کرده ایم چنین باشیم ....
پس ازهمه کسانی که حرفهاومکتوباتشان دراین نوشته ها
می آیدعذرخواهی می کنیم.
«برای من همه چیزشوخی است وفقط یک چیزمهم است وآن هم شوخ طبعی است .به
این معنی
که شوخی کردن برای من جدی ترین کارمحسوب می شود».
ازخودحرف زدن کارآسان وخوشایندی است واگرجلویش رانگیرندبه پرحرفی
وپرمدعایی می کشدچون احتیاج به ماخذ ومرجع نداردوهمه اش مربوط به
نفش حافظه است....
« من این حروف نوشتم چنان که غیرندانست
توهم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی »
اول بچش بعدبگو بی نمکه
