«امروزه روزنامه ها، رادیو،تلویزیون وکلارسانه ها یک صدا وبه بانگ
بلندمردم رادعوت می کنندکه بگویید.تاماصدای شمارابه گوش
دیگران برسانیم.
آیاچنین امری به خیروصلاح ماآدمیان است؟
آیابفرض محال حتی اگراین رسانه هایکسره سخنان خوب وثمریخش
پخش کنند، بازهم نیکوست؟
آیادرست است که مردم ازبامدادتاشامگاه یکسره بمباران اطلاعاتی شوندو
سخن بگویندوبشنوند؟
آیانبایدبه آنهامجالی برای فکرکردن دادتااین بلعیده هاهضم شود؟
هرچه ازحدبگذردبه ضدخودبدل خواهدشد.
کمترین زیانش این است که هجوم این مطالب آدمی را ازخودمی ستاندو
اورابه خودوانمی گذاردتااندکی بیندیشد، و وی رابه مصرف کننده محض بدل
می کندوقدرت تمییز وی راازاومی گیرد.
هرچیز
ازجمله حرف نیکواندازه ای دارد... »
پشت این نگاه شاد،
چهره خموش مرددیگری است !
مرددیگری، که سالهای سال،
درسکوت وانزوای محض،
بی امید بی امید بی امید ، زیسته،
مرددیگری که پشت این نقاب خنده،
هرزمان به هربهانه،
باتمام قلب خودگریسته !
مرددیگری نشسته پشت این نگاه شاد،
مرددیگری که روی شانه های خسته اش،
کوهی ازشکنجه های نارواست !
مردخسته ای که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده ،
بانگ تازیانه می رسد به گوش :
ـ صبر! صبر!
صبر ! صبر!
وزشیارهای سرخ ،
خون تازه می چکدهمیشه ،
روی گونه های این تکیده خموش.
مرددیگری نشسته،پشت این نقاب خنده ،
بانگاه غوطه ورمیان اشک
بادل فشرده در میان مشت ،
خنجری نشسته درمیان سینه !
خنجری نشسته درمیان پشت !
کاش می شد این نگاه غوطه ورمیان اشک را
برجهان دیگری نثارکرد!
کاش می شد این دل فشرده
ـ بی بهاتر ازتمام سکه های قلب راـ
زیرآسمان دیگری قمارکرد!
کاش می شد ازمیان این ستارگان کور،
سوی کهکشان دیگری فرارکرد!
با که گویم این سخن، که درددیگری است
ازمصاف خود گریختن!
وینهمه شرنگ گونه گونه را،
مثل آب جوش به کام خویش ریختن!
ای کرانه های جاودانه ناپدید!
این شکسته صبوررا،
درکجا پناه می دهید ؟!
ای شما، که دل به گفته های من سپرده اید؟
مرد دیگری است ،
اینکه باشما به گفتگوست!
مرددیگری که شعرهای من،
بازتاب ناله های نارسای اوست!
« فریدون مشیری»
زندگی دراین دنیاوحشتناک است . هیچ چیزوحشتناکتراز
آن نیست که بچه ای درست کنیم وفکرکنیم که
اوازماخوشبختترخواهدشد.

