محال است
سکوت عین زوال است سکوت یعنی مرگ
سکوت نفس رضایت سکوت عین قبول است
سکوت که درزمینه اشراق اتصال به حق
دراین زمانه نزول است
سکوت یعنی مرگ
کجایی ای انسان عصاره عصیان
چگونه مسخ شدی باسکوت خوکردی
توای فریده هرآفریده برتوچه رفت؟
کزآفریده خود ازخدای بی همتا
به لابه مرگ مفاجاه آرزوکردی؟
... گفتی سکوت؟
هرگز
گاهی سکوت واژه گویایی است
یک اسب شیهه می کشدوسرنوشت ماتغییرمی کند....
سکوت چیست؟
آری سوت توهرگزدلیل پایان نیست........».
... « بیشتروقتهاسکوت بهترازهرواژه خوشحالی یااندوه راتوصیف می کند.
عشاق وقتی لب فروبسته اندبهترزبان یکدیگررادرک می کنند. »
سكوت ميراث تبار من است
قوتم بخش تانانم راوحتی نامم رادرخطرایمانم افکنم.
خدایابه من صبرعطاکن تاآنچه راغیرقابل تغییراست بپذیرم وشهامت
عطاکن تاآنچه راقابل تغییراست تغییردهم وبینش ودانایی عطافرماتااین
دوراازهم تشخیص دهم.
الهی !
روامدارکه پنهان مااز پیدای ماناستوده ترباشدودرورای صورت آراسته
ماسیرتی زشت وناهموارنهفته باشد.
خدایااندیشه واحساس مرادرسطحی پایین میاورکه زرنگی های حقیرو
پستی های نکبت باروپلید(شبه آدمهای اندک) رامتوجه شوم.
چه دوست ترمی دارم بزرگواری گول خورباشم تاهمچون اینان، کوچکواری
گول زن.
جوانی درداست؟
جوانی چیست؟
ای نهان درپیکرم چون جان شده
همچوبوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگندمن
ای نهان درگریه ولبخندمن
ای به رگهایم چنان خون گم شده
درمیان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان درچشم تو
ای فدای قهرونازوخشم تو
ای بهشت دلکش موعودمن
خون گرم زندگی درپودمن
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جزتوکی دارم به جزتوگفتگو
ای بدوشم گوشواره آرزو
گرکه یاران غافلندازیادمن
ازدل دیوانه ناشادمن
عشق تو چون دردلم باشدچه غم
چون که تاروز قیامت باتوام
خلق می گویندگراویارتوست
مایه غم ازچه دراشعارتوست
گردل اوبادل تنگت یکی است
ناله های حسرتت پس زچیست
آه من دیوانه ام دیوانه ام
جزتوازخلق جهان بیگانه ام
وای اگرروزی فراموشم کنی
باغم هجران هم آغوشم کنی
وای اگرنامم بمیردبرلبت
یافروبنشینداین سوزوتبت
آه می ترسم شبی توفان شود
ساحل امیدمن ویران شود
گرزدریاقطره ای هم کم شود
مرغ توفان سینه اش پرغم شود
ای دلت دریای پاک وروشنم
مرغ بوتیماراین دریامنم .... »
انسانهارامی توان ازنوشته های پاره شده
آنهاشناخت وازحرفهای ناگفته آنها...
تنهاترازهمیشه ام به تونمی شه راست نگفت
نمی شه این حقیقت راحت وبی هراس نگفت
تنهاترازهمیشه ام ازنفس افتاده ترین
بچه بچه ام هنوز ،ساده ترین ساده ترین
شخصیت رانمی توان توی جیب پنهان کرد...
کمکم کن
نیازساده من تنهاشنیدن صدای توبود
تودریغ کردی
نوشتم که توبی بی باران
وقشنگ روزگارمن هستی
همه عیب خلق دیدن نه مروت است ومردی
نگهی به خویشتن کن که همه گناه داری
" بیابرویم ومهربانی خودرا
به خاک عرضه کنیم که دشت تشنه
عشق است و
شهربیگانه "
آیاشما که صورتتان را
درسایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جزتفاله های یک زنده نیستند......
" باقضای آسمان تدبیرمابی حاصل است."
اعتقادراسخ مااین است که همه گفتنی هارا؛گذشتگان گفته وحرفی برای گفتن باقی نمانده است.
پس ادعای ما دراین زمینه بایدباشدکه،کدامیک ماعملگراترهستیم،وبیشترازدیگرشنوندگان
وخوانندگان،حرفهای گذشتگان راعمل کنیم.
به این معنی که هرگاه کسی
بهتروپرمغزترازسعدی،حافظ، نظامی،فردوسی،سهراب،جمالزاده،هدایت،مطهری،شریعتی،
نویسندگان وشاعران غیرایرانی و...
بتواندبگویدوبنویسد بایدبگویدوبقیه...!!!
لذا...
چراکه ندانستن وپرگفتن ،مانندپول نداشتن وزیادخرج کردن است.
بهتراست یادبگیریم که کمتربگوییم وبیشترعمل کنیم.
تامتهم نشویم که مامردمی
پرگو
کم خوان
وکمترنویس هستیم.
ماسعی کرده ایم چنین باشیم ....
پس ازهمه کسانی که حرفهاومکتوباتشان دراین نوشته ها
می آیدعذرخواهی می کنیم.
«برای من همه چیزشوخی است وفقط یک چیزمهم است وآن هم شوخ طبعی است .به
این معنی
که شوخی کردن برای من جدی ترین کارمحسوب می شود».
ازخودحرف زدن کارآسان وخوشایندی است واگرجلویش رانگیرندبه پرحرفی
وپرمدعایی می کشدچون احتیاج به ماخذ ومرجع نداردوهمه اش مربوط به
نفش حافظه است....
« من این حروف نوشتم چنان که غیرندانست
توهم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی »
اول بچش بعدبگو بی نمکه
